تبلیغات
Ξ|[ SυnκєRαιδ ]|Ξ














Ξ|[ SυnκєRαιδ ]|Ξ







دردم نهفته به ز طبیبان مدعی ، باشد که از خزانۀ غیبم دوا کنند




























ι صفحه نخستـ بلاگـ ιι پستـ الکترونیکـ ιι ارسال پیامـ ιι ρrofιlε ι



BlogPostTitleImg! :) Welcome to my blog





[   بسم الله الرّحمن الرّحیم (:    ]










aCutelilGirl ^^


زندگی باغی استـ کـ با عشق باقی استـ .

مشغولِ دل باشـ ، نه دلْ مشغول .

بدانـ اگر فرهاد باشیـ ، همه چیز شیرین استـ .

تو گر مرا از صمیم قلبت ، زنانه دوستمـ بداری ... ،
   بیـ شک عشق مردانه امـ را نثارت خواهمـ کرد ...









سلام خدمت بازدیتوران گرام! (:

اگه از دایل آپ استفاده میکنیا ،

بیخود نمیخواد وقت باارزشتو برا لود شدن این بلاگ هدر بدی بره!

چون فقط قالب این بلاگه چقد طول میکشه تا بیاد بالا!، دیگه چه برسه به عکسا و مطالبش!

در ضمن، این بلاگ برای مانیتورهای FullHD دیزاین شده! :دی

این PersianGig هم گاهی وقتا بازیش میگیره هااا !
چه وضشه؟... :|









: about me


رسول هستم

دانشجوی کارشناسی ارشد

رشته ی بسیار وزین اعتماد به سقف!!!


متولد مرداد 1372، روز اهدای خون :)

خـدا
رو بابت تک تک لحظات زندگیم شاکرم :)

چون چند وقتیه که عینک نزدیک بینی رو گذاشتم کنار...

زاویه دیدم نسبت به خیلی چیزا وسعت بیشتری پیدا کرده... :)

دیگه قصد کردم ناشکری رو در افق محو کنم اصن نابود و تباه گردیده شه! :)

من از زندگی نمیبُرم امیدمو... بلکه حتی امیدوارتر میشم؛

چون میدونم خـدا صلاح بنده هاشو میخواد و چقدر عاشقشونه... :)



اومدید بلاگمو چشم انداز بنمودید ممنون گشتیده ایم از بابتش! :دی



اینم پروفایل ...

:: Profile ::

صرفا اگر خیلی کنجکاوید !!





[ سه شنبه 1396/06/21 ] [ 20:21 ] [ Cμ's : ]





:: Sunkeraid57.MihanBlog.com ::


BlogPostTitleImg! پدر... یک نگاه دیگر...


السّلامُ علیکم یا حُسَین ابن عَلی (ع)
 
 
 

 
یك نگاه دیگر
...
  
 
           به یقین می روی پدر! این اشك من آنقدر نیست كه راه تو را سد كند.
 

           می دانم كه كار تمام شده، می دانم كه با پنجه های قساوت، تو را از آغوش من خواهند كشید.

 
           این دشمنی كه پای جهالت بر زمین می كوبد و قلب دختران پیامبر (ص) را می لرزاند،

 
          دست از تو نخواهد شست و تشنگی اش جز به خون تو فرو نخواهد نشست.

 
          این دشمن كه تنها برای كشتن تو نیامده است، آمده است تا هر لحظه هزار بار جگر فرزندان پیامبر (ص) را بسوزاند.

 
          این دشمن كه چون گرگ وحشی به هنگام دریدن زوزه می كشد، این دشمن كه چشمهایش را بسته است و شمشیرهایش را گشاده،

 
           بی تردید از تو، از حرم معصوم تو و از خیام مظلوم تو نخواهد گذشت.

 
          می دانم كه خسته ای! می دانم كه بی برادری پشتت را و این همه تنهایی دلت را شكسته است.

 
          می دانم كه در یك روز، نه، نصف روز هفتاد بار شهادت یعنی چه؟

 
          می دانم كه شهادت شبیه ترین خلق خدا به پیامبر (ص) -حضرت علی اكبر (ع)- یعنی چه؟

 
          می دانم كه راهی میدان كردن فرزندان برادر و خواهر، كندن تكه تكه های جگر با جان تو چه كرده است.

 
          می دانم كه پرپر زدن كوچكترین فرزند بر روی دستهای پدر، چه بر سر زمین و آسمان می آورد. با او چه می كند.

 
          می دانم.

 
          اما من هم دخترم.

 
          دختر است و پدر.

 
          دختر تنها در دستهای پدر است كه رشد می كند و می بالد.

 
          غذای دختر، خنده پدر است و عزای دختر، اندوه پدر. چشم و دل دختر به لبها و ابروان پدر است.

 
          اگر لبهای پدر به خنده گشوده شد، چشمهای دختر از شادی می درخشد.

 
          اگر ابروان پدر گره خورد، دل دختر آنچنان گره می خورد كه به هیچ چیز جز با دستهای پدر وا نمی شود.

 
         من اگرچه فرزند توام، فرزند زهرا (س) یم، فرزند حیدر كرار (ع) م، فرزند پیامبر (ص) خدایم،

 
          اما غصه می خورم وقتی كه می بینم تو فرزندان مسلم (ع) را -پس از شهادت پدرشان- بر روی زانو می نشانی،

 
          سر و رویشان را می بوسی، نوازششان می كنی، اما نیستی كه مرا پس از شهادت خودت بر روی زانو بنشانی

 
          و گرد یتیمی از سرم و اشك یتیمی از نگاهم بستری.

 
         بیا، بیا پدر، بیا لحظه ای بنشین و مرا بر زانو بنشان و تسلای دل كودكی باش كه تا لحظه ای دیگر با همه چیز خویش وداع خواهد كرد.

 
         بیا پدر، شهادت دیر نمی شود، آغوش خدا همچنان گسترده است و دشمنان همچنان چشم انتظار.
  
          این دشمن، دشمنی نیست كه با درنگ تو پشیمان شود. این دشمن، دشمنی نیست كه دست از خون تو بشوید.
  
         لحظه ای دیگر این ذوالجناح، تو را بر بالهای خویش خواهد نشاند و تو را، یكه و تنها به قلب دشمن خواهد برد،
  
          لحظه ای دیگر سنگ با خون پیشانی تو وضو خواهد كرد، لحظه ای دیگر زمین و زمان به خون تو متبرك خواهد شد.
  
         لحظه ای دیگر خورشید در قتلگاه غروب خواهد كرد و خون تو با قاصد سم اسبها، زمین را درخواهد نوردید.
  
          لحظه ای دیگر پر و بال پروانگان تو در آتش خیمه ها خواهد سوخت...
  
         من به یمن حضور خون تو در رگهایم، همه اینها را می دانم و چون می دانم می گویم كه بیا این لحظه وداع را طولانی تر كنیم.
 
          بیا فراق را حتی اگر شده برای لحظه ای به تاخیر بیندازیم، هجران را معطل كنیم. لحظات شیرین پدری و دختری را فزون تر کنیم و
  
          میان كودك و یتیمی به قدر ثانیه ای فاصله اندازیم.
  
         پدر! قصد من آزردن تو نیست. نگو كه "لا تُحرِقیِ قَلبی" .
  
         خاكستر شود آن دلی كه بخواهد به قلب تو شراره آتش بیفكند.
  
         پدر! نگو كه گریه نكن! كسی كه از این همه مصیبت، هیچ ندیده است،
  
         تنها و تنها با نام تو دلش می شكند و اشكش ناخواسته فرو می چكد.
  
         چطور آن كه دختر توست و در لحظه لحظه این مصائب با تو زندگی كرده است، تاب بیاورد؟
 
         آدم پیامبر (ع)، آنگاه كه خدا را به نام مقربانش سوگند می داد تا توبه اش پذیرفته گردد، وقتی به نام تو رسید،
 
         بی اختیار دلش شكست و اشكش جاری شد.
 
         عرضه داشت: خدایا! نام محمد (ص) و علی (ع) و فاطمه (س) و حسن (ع)، غم از دلم می زدود و جانم را آرامش می بخشید،
 
         اما این حسین (ع) كیست كه نامش آتش بر جگرم می افكند و یادش قلبم را آتش می زند؟
 
         آدم (ع) كه با تو نزیسته است، آدم (ع) كه حال تو را در این غربت ندیده است، آدم (ع) كه دختر تو نبوده است،
 
         ... من چگونه می توانم گریه نكنم؟!
 
         ابراهیم (ع)، خلیل خداوند، به زمین كربلا كه رسید، از اسب فرو غلطید و خون سرش، زمین كربلا را گلگون كرد،
 
         عرضه داشت: خدایا! به كدام گناه، این چنین معاقب شدم؟
 
         وحی آمد: گناهی نكرده ای. اینجا زمین كربلاست و قتلگاه حسین (ع). خون تو به همراهی خون حسین (ع) جاری شد.
 
         موسی (ع) بن عمران (ع) از كربلا كه می گذشت، پایش سست شد و زانوانش لرزید.
 
         عرضه داشت: خدایا! این چه حالت است؟ 

         فرمود: اینجا قتلگاه حسین (ع) است.
 
         و موسی (ع) در مصیبت فرزند پیامبر خاتم (ص)، در مصیبت تو، زار زار گریست.
 
         اسماعیل پیامبر (ع) گوسفندانش را به كناره فرات آورده بود تا سیرابشان كند،
 
         سه روز تمام گذشت و هیچ گوسفندی لب به آب نزد.
 
         پرسید: «خداوندا چه شده است؟»
 
         وحی آمد كه خود از گوسفندان بپرس.
 
         آنان به سخن آمدند: ما دریافتیم كه فرزند تو حسین (ع) در كنارۀ این رود، عطشناك به شهادت خواهد رسید،
 
         ما چگونه این شهادت عطش آلوده را بدانیم و آب بنوشیم؟
 
         پدر! گوسفندان اسماعیل (ع) از مصیبت تو اندوهگین شدند و اسماعیل (ع) منقلب شد و بغض در گلویش شكست.
 
         اسماعیل (ع) فقط شنید كه تو فرزند پیامبر خاتم (ص)، در این وادی سوزان، تشنه شهید میشوی
 
         و هیچ ندید از آنچه ما دیده ایم و گریه امانش برید.
 
         اسماعیل (ع) با تو نزیسته بود، اسماعیل (ع) دختر تو نبود، اسماعیل (ع) از چشمهای تو مهر پدری ندیده بود،
 
         اسماعیل (ع) یك «بابا» از زبان تو نشنیده بود.
 
         آن زمان كه كشتی نوح (ع) از فراز كربلا می گذشت،
 
         ناگهان طوفان وزیدن گرفت، آب متلاطم شد و اهل كشتی در اندیشه غرقه گشتن، بی تاب شدند.
 
         و نوح (ع) عرضه داشت: «خدایا! ما از همه جهان بر محمل كشتی گذشتیم و هیچ به طوفان اندوهی چنین برنخوردیم،
 
         اینجا كجاست؟ این چه حالت است؟»
 
         جبرئیل (ع) وقتی ماجرای تو را برای نوح و اهل كشتی نقل كرد، ضجه و مویۀ آنان به آسمان رسید و مصیبت تو چنگ بر روحشان انداخت.
 
         عیسی (ع) و حواریون وقتی به زمین كربلا رسیدند، تا ننشستند و در مصیبت تو سیر نگریستند، آرام نگرفتند.
 
         یحیی (ع) را خداوند برای چه به زكریا (ع) داد؟ مگر جز این بود كه زكریا (ع) می خواست جرعه ای از اقیانوس مصیبت تو را بچشد؟
 
         از من تحمل نخواه پدر...
 
         قبول كن كه گریستن برای تو ارادی نیست. بپذپر كه دخترت از این پس كسی را برای درد دل كردن نخواهد یافت.
 
         زینب (س)، این آینۀ تمام نمای تو آنقدر داغ دیده است كه من اگر جان بسپارم داغ او را سنگینتر نمی كنم.
 
         می روی پدر... تامل كن... یك لحظه دیگر هم پدر داشتن، یك لحظه است...
 
         اگر تو پدری، جز حسین (ع) بودی و من دختری جز دختر تو، این مصیبت اینقدر سنگین نبود،
 
         اما چه كنم، پدری كه از دستم می رود حسین (ع) است...
 
         من، نه فقط پدر كه امامم را، مرادم را، عشقم را، امیدم را و بهانه حیاتم را پیش چشم خویش پرپر می بینم...
 
          قصد من آزردن تو نیست، این اشك نیست، پاره های مذاب جگر است...
 
          ببخش پدر، قصد من نگه داشتن تو نبود، پای تو استوار تر از آن است كه در سیلاب اشك من بلغزد.
 
         فقط خواستم لحظۀ وداع را طولانی تر كنم... سوار شو پدر، سوار شو پدر، دشمن هر لحظه به خیمه ها نزدیكتر می شود...
 
         آی ذوالجناح! اینكه بر فراز خویش می بری، جان ماست،
 
         جان سكینه (س) است، جان رقیه (س) است، جان زینب (س) است، جان یك كاروان، جان جهان است.
 
         آرام تر ذوالجناح...
 
 
 
پدر... پدر... یک نگاه دیگر...



کتاب : خدا کند تو بیایی
اثر : سید مهدی شجاعی




[ یکشنبه 1396/07/9 ] [ 12:00 ] [ Cμ's : ]





:: Sunkeraid57.MihanBlog.com ::


BlogPostTitleImg! محرم آمد تا از غم بمیرم ...





:: Asr-Entezar.ir ::




[ جمعه 1396/07/7 ] [ 23:57 ] [ Cμ's : ]





:: Sunkeraid57.MihanBlog.com ::


BlogPostTitleImg! به سمت او قدمی بردار ...





کوله بارم بر دوش ،
 
سفری می باید ،
 
سفری تا ته تنهایی محض ...
 
هر کجا لرزیدی ،
 
از سفر ترسیدی ،
 
فقط آهسته بگو :
 
من خدا را دارم





به سمت او قدمی بردار




آتشی نمى سوزاند ابراهیم (ع) را ،

و دریایى غرق نمی کند
موسى (ع) را ؛

کودکی
، مادرش او را به دست موجهاى نیل می سپارد ،

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش
؛

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
،

سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد
!

مکر زلیخا زندانیش می کند
،

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند
.

از این
قِصَص قرآنى ، هنوز هم نیاموخته ای ؟!

که اگر همۀ عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
،

و خدا نخواهد
؛

نمی توانند
.

او که یگانه تکیه گاه من و توست
؛

پس
؛

به
" تدبیرش " اعتماد کن ،

به
" حکمتش " دل بسپار ،

به او
" توکل " کن ؛

و به سمت او
" قدمی بردار " ،

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی
...





:: بسم الله الرحمن الرحیم ::




[ جمعه 1396/07/7 ] [ 15:45 ] [ Cμ's : ]





:: Sunkeraid57.MihanBlog.com ::


BlogPostTitleImg! 3310 :دی









[ جمعه 1396/06/24 ] [ 20:55 ] [ Cμ's : ]





:: Sunkeraid57.MihanBlog.com ::


BlogPostTitleImg! the waking dead xD













[ جمعه 1396/06/24 ] [ 20:40 ] [ Cμ's : ]





:: Sunkeraid57.MihanBlog.com ::


:: کل صفحات : 84 ::

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

[ Re-Designed by Rasoul.A ]
[ Special Thanks to Avazak ]
Suitable Resolution : 1920x1080



چطور به موفقیت دست پیدا کنیم؟ نکته اسراآمیز موفقیت پیروزی اسرار صد طنز! پ ن پ علم قدرت عمل 100 ایمان ترول شگفت انگیز نکته دکتر علی شریعتی زندگی شیمی برد Just a Cool Fun پیروز شهادت Physics Chemistry یکصد سر استاد مکارم شیرازی عارفانه فردی موفق موفقیت No Offense اسرارآمیز آینده دکتر شریعتی حدیث دانستنی نهج البلاغه چگونه فردی موفق باشیم یکصد نکته اسرارآمیز موفقیت نکته اسرارآمیز صرفا جهت لبخند :) مناجات ترول! راز یکصد و پنجاه درس زندگی نکته اسرارآمیز اس ام اس فیزیک موفق پیامک Just a Cool Fun!